هرچه می کنم
چهارخط برای تو بنویسم
می بینم واژه ها
خاک بر سر شده اند
هرچه می کنم چهار قدم بیایم
تا به دستهات برسم
زانوهام می خمد
نه اینکه فکر کنی خسته ام
نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم
نه
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزه ام می اندازد
هرچه می کنم
چهارخط برای تو بنویسم
می بینم واژه ها
خاک بر سر شده اند
هرچه می کنم چهار قدم بیایم
تا به دستهات برسم
زانوهام می خمد
نه اینکه فکر کنی خسته ام
نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم
نه
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزه ام می اندازد
حال عجیبی دارم این روزا...یه چیزی تغییر کرده یا داره تغییر میکنه....نمی دونم...یه چیزی داره متولد میشه...شاید دارم پوست میندازم.....اما یه چیزی رو می دونم و اونم اینه که دیگه هیچ چی مثل قبل نیست....... راه درازی اومدم تا به اینجا رسیدم....آسون نبوده ...اصلا.....تنهاییها...اشکها...اومدنها...رفتنها......شادیها...بهانه های کوچولوی خوشبختی.........الانم اینجام.......حس بدی نیست.......یه قصه ی تازه داره شروع میشه.........هستی؟....هستم....هستم تا ته خط ...مثل همیشه
دلم برای همه ی اون روزهای خوب تنگ شده...خیلی...خیلی ![]()
امروز یکی هست ..دوسش داری.. عزیزته...فکر میکنی تا آخر دنیا میمونه ..فردا میبینی که نیست...رفته...رفته یه جای دور
فرقی نمیکنه که این آدم دوستته..خواهرته... عشقته... دخترته... همسایته...به هر حال میره..میره دنبال زندگیش... آره این روزا اینو خوب یاد گرفتم که هیشکی برای موندن نمیاد...نباید انقدر دل ببندی که با رفتنشون داغون بشی..ولی مگه میشه؟؟..
دیشب خواهرم رفت...رفت به یه جای دور.. کیلومترها فاصله...رفت تا یه زندگی تازه بسازه... رفت برای یه تولد دوباره ...
سخت ترین لحظه برای من همیشه لحظه ی خداحافظیه.... خیلی سخت بود...وقتی برای خداحافظی بغلش کردم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بغضم سر باز کرد....حالم خوب نبود ..فرودگاه نرفتم...همه رفتند..ولی من نتونستم برم ..احساس کردم از تحملم خارجه... انقدر از فرودگاه خاطره های بد و غم انگیز دارم که تا سالها برام بسه...
خدای خوبم بهم قدرت بده..بهم صبربده...تحملم رو زیاد کن تا از اینهمه دل کندن نشکنم... تو هم خوب میدونی که من صبوری رو خوب بلدم...کمکم کن کم نیارم..
لیوان شیر توی دستمه...نیم ساعتی میشه بیدار شدم...تلویزیون روشنه و اخبار داره پخش میشه : دانشمندان موفق شدند ستاره ای را کشف کنند که حدود ۲۵۰ برابر بزرگتر از خورشید است. این ستاره در کهکشان همسایه که حدود ۱۶۰ هزار سال نوری با کهکشان راه شیری فاصله دارد قرار دارد.....
داخلی ـ ساعت ۲ بعد از ظهر ـ خانه ی جدید
دستمال آشپزخونه توی یک دستمه و مایع شوینده توی دست دیگه و روی نردبان بین زمین و آسمون معلقم و دارم سعی میکنم یک لکه ی رنگ را از روی کابینت پاک کنم... اسباب کشی یک مصیبته و نظافت و چیدن وسایل هزار تا .... خدا خدا میکنم زودتر این کابوس یک ماهه تموم شه ... لکه ی رنگ خیال پاک شدن نداره ...باز هم میسابمش... نه فایده ای نداره...حالا چی میشه ... اگه یه وقت مهمون بیاد این لکه رو ببینه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آبروی خانم کدبانو میره چی؟؟؟؟؟؟؟؟ یه لحظه دست از کار میکشم...خیره میشم به لکه ... به تلاش چند ساعته ام برای بزق انداختن آشپزخونه فکر میکنم... بعد یه دفعه یه صدایی توی گوشم زنگ میزنه : یه ستاره که ۲۵۰ برابر خورشیده ...توی کهکشانی که ۱۶۰ هزار سال نوری با فاصله داره ... یه لحظه احساس حقارت میکنم ... خدایا من کجای این عالم ایستادم... جایی که نزدیکترین کهکشان با کهکشان ما ۱۶۰۰۰۰ سال نوری فاصله داره من اصلا به حساب میام...توی این کاینات عزیض و طویل من حتی یه نقطه هم محسوب میشم؟؟؟؟
از نردبون میام پایین .... یه لیوان دلستر خنک میریزم و لم میدم توی صندلی...به این فکر میکنم که ما آدما که این همه ادعا داریم اگه یه لحظه یه جور دیگه به دنیا نگاه کنیم چقدر همه چی تغییر میکنه...شاید اون وقت خیلی کارا رو نکنیم...خیلی حرفا رو نزنیم... خیلی تصمیما رو نگیریم... شاید...
اسباب کشی هم میتونه فلسفی باشه...نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پا به خواب تو گذاشتم بس که بیداری کشیدم
من چقدر حوصله کردم تا به خواب تو رسیدم
کاشکی دوست داشتنهای ما عشقهای همیشگی بود
قلبا فانوسهای روشن دنیا باغ شیشه ای بود
پشت خنده ی من اشکه پشت گریه ی تو خنده
کی تو این بازی تازه دل کهنه می پسنده
با تو بارونی و عاشق زیر چتری که خیاله
چقدر این قصه قشنگه چقدر این لحظه محاله
تصور کنید در سیاره ای زندگی می کنید که همه ی اهالی آن از نوعی بیماری پوستی رنج میبرند.دو یا سه هزار سال است که انسانهای سیاره تان از همین ناراحتی رنج برده اند..همه ی بدن آنها پر از زخمهایی است که عفونت کرده و هرگاه این زخمها را لمس میکنید خود و دیگری آزار میبینید. البته اهالی سیاره بر این گمانند که داشتن چنین زخمهایی بر بدن جزو فیزیولوژی طبیعی پوست است...
وقتی انسانها به دنیا میایند پوست آنان سالم است اما در حدود سه یا چهار سالگی اولین زخمها به وجود میایندو وقتی به سن بلوغ میرسند زخم همه ی بدن آنها را فرا گرفته است..
تصور کنید چنین مردمی با هم چگونه رفتار میکنند... هنگامی که در رابطه با هم قرار میگیرند مجبورند از زخمهای خود محافظت کنند. به ندرت پوست یکدیگر را لمس میکنند چون بسیار دردناک است.اگر بر حسب تصادف پوست دیگری را لمس کنید بلافاصله او عصبانی شده پوستتان را لمس میکند تا بی حساب شده باشد. با وجود این غریزه ی مهرورزیدن آنچنان قویست که برای داشتن رابطه با دیگری بهای زیادی می پردازید ..
در واقع بدن ما پر از زخم نیست.ذهن انسان از نوعی بیماری به نام ترس رنج میبرد..در واقع این پیکره ی عاطفی ماست که پر از زخم است زخمهایی که از سموم عاطفی عفونت کرده است..
انسانها در ترسی دایمی از آسیب دیدن زندگی میکنند که خود موجب به وجود آمدن نمایش غم انگیز بزرگی میشود. شیوه ی برقراری ارتباط میان ما از نظر عاطفی آنقدر دردناک است که بی هیچ دلیل واضحی عصبانی یا حسود یا بدبین و غمگین میشویم.حتی گفتن " دوستت دارم" میتواند ایجاد ترس کند.
ما برای اینکه از زخمهای عاطفی خود محافظت کنیم و از آنجایی که از آسیب دیدن میترسیم در ذهن خود نظامی بسیار انکارکننده را در نظر میگیریم.در چنین نظامی دروغ گویانی تمام عیار میشویم.چنان دروغ گود کاملی میشویم که به خود نیز دروغ میگوییم و حتی دروغهای خود را باور میکنیم...نقابی اجتماعی به چهره میزنیم چون دیدن خود واقعیمان و یا اجازه دادن به دیگران برای دیدن این خود واقعی بسیار دردناک است .این سیستم انکارکننده به ما اجازه میدهد تا وانمود کنیم کسی هستیم که می خواهیم آنان ما را چنین باور کنند..
سروری عشق
این حصارها را میکشیم تا خود را محافظت کنیم تادیگران را از خود دور کنیم ..وقتی کسی میگوید "داری مرا از کوره به در میبری" واقعا راست نمیگوید..حقیقت این است که شما زخمی را در ذهن او لمس کرده ای و او واکنش نشان میدهد چون آسیب دیده است.
مهم آگاهی از داشتن چنین مشکلی است.اگر آگاه باشیم این امکان را میابیم تا پیکره ی عاطفیمان را درمان کنیم.و مانع از رنج بردن خود شویم.
تهران-۱۹/۶/۸۶
و من چه خالی ام
چه خالی ام از عشق
و چه لبریزم از غم
و ثانیه ها
این ثانیه های طولانی
و روزها
این روزهای غمناک
کدامین صدا دوباره مرا بیدار خواهد کرد؟
و کدامین نگاه مهربان
دوباره یخهای وجودم را در خود ذوب می کند؟
و من
زنی خسته
ایستاده در آستانه ی فصلی سرد
دیگر طپش سبز علفها را احساس نمی کنم
و سرخی گلها
و گرمی آفتاب
دیگر مرا به خود نمی خواند
آیا اینست نهایت من؟؟؟